تبليغاتX
یاس

یاس

توان عشق ورزیدن بزرگترین موهبت خداوند به انسان است
نمایش
 

 

آدما ! بگین‌ بدونم‌ ، چرا عمرِ شب‌ بلنده‌ ؟
 چرا خورشید درِ نورُ روی‌ باغچه‌مون‌ می‌بنده‌ ؟
 سیب‌ِ باغ‌ِ قصه‌ کال‌ِ ، بازیگر رو پرده‌ لال‌ِ
 تو سکوت‌ِ این‌ نمایش‌ نمره‌ی‌ ترانه‌ چنده‌ ؟
 


 آدما ! به‌ جای‌ دیدن‌ ، ما فقط‌ تخمه‌ شکستیم‌ !
 چشمامون‌ُ وا گذاشتیم‌ ، درِ مغزامون‌ُ بستیم‌ !
 قهرمان‌ِ قصه‌ ، خسته‌ ، دادکشید با لب‌ِ بسته‌:
 «آدمی‌ مونده‌ تو قصه‌ ؟ » ما نگفتیم‌ که‌ «ما هستیم‌ ! »
 


 آدما ! تو این‌ نمایش‌ ، نقش‌ِ ما فقط‌ نگاهه‌ !
 سوزن‌ِ ریزِ حقیقت‌ میون‌ِ انبارِ کاهه‌ !
 کوره‌راه‌ِ بی‌ستاره‌ ، راه‌ به‌ هیچ‌ جایی‌ نداره‌،
 ما نمی‌رسیم‌ به‌ مقصد ، دیگه‌ این‌ آخرِ راهه‌ !
 


 آدما ! شاید یه‌ روزی‌ ، آخرِ یه‌ فیلم‌ تازه‌،
 برسیم‌ بالای‌ تقویم‌ ، اونجا که‌ روزا درازه‌ !
 آسمون‌ِ اونجا صافه‌ ، دشنه‌هاش‌ توی‌ غلافه‌،
 اونجا قهرمان‌ِ فیلمم‌ ، مث‌ِ ما ترانه‌ سازه‌ !
 


 کپ‌ نکنین‌ اگه‌ قُرُق‌ بایه‌ پشه‌ شکسته‌ شه‌ !
 اگه‌ یه‌ وقت‌ میون‌ فیلم‌ ، پرده‌ صحنه‌ بسته‌ شه‌ !
 کپ‌ نکنین‌ اگه‌ به‌ عشق‌ ، یه‌ نمره‌ی‌ رَدی‌ بِدَن‌ !
 جایزه‌ی‌ نوبل‌ رُ به‌ پزشک‌ احمقی‌  بِدَن‌

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 12:29
...

 

جزئیات تازه ای از پشت پرده مناظره میر حسین موسوی و احمدی نژاد
آن چه شب چهارشنبه سیزدهم خرداد هنگام مناظره تلویزیونی میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد در برابر چشم میلیونها بیننده اتفاق افتاد تنها یک سوی ماجرا بود. از آن طرف و پشت دوربین ها حوادث دیگری پیش آمد که مرور آنها می تواند گوشه های تاریک این مناظره روشن کند، حوادثی که به روشنی نشان می دهد که اقتدارگرایان در آن شب از هیچ ترفندی فروگزار نکردند، گویا نظرسنجی های مخفیانه ای که اطلاعات آن تنها در اختیار سران بلند پایه نظام قرار می گیرد برای آنان مسجل کرده بود که آرای آنان سیر نزولی دارد و مقبولیت آخرین نخست وزیر ایران رو به فزونی دارد. اما پشت دوربینها چه گذشت؟
دو نامزد ریاست جمهوری دهم به تنهایی وارد استودیوی شبکه سوم نشدند، موسوی همراه با مجيد مجيدي، عرب مازار، بهزاديان نژاد، حيدريان، بهشتي، ‌فاتح و ‌زنگنه به صدا و سیما وارد شد و از آن طرف احمدی نژاد را کسانی مانند رحيم مشائي، زاهدي وفا، كلهر، بهمني و ‌محرابيان همراهی می کردند.
بلافاصله پس از آغاز مناظره یکی از همراهان موسوی پیامکی دریافت کرد که بخشی از استراتژی آن شب اقتدارگرایان را برملا می کرد: صدابردار برنامه با زیرکی صدای میرحسین موسوی را زیر می کند و در مقابل به صدای احمدی نژاد اکو می دهد، در این حالت مختصر لرزش صدا بسیار برجسته می شود و در ذهن مخاطب این طور تداعی می شود که میرحسین موسوی بر خود مسلط نیست و تحت تأثیر فضای مناظره قرار گرفته است.
در ده دقیقه سوم برنامه همراهان احمدی نژاد از جمله کلهر و هاشمی ثمره انگار مسابقه فوتبال تماشا می کردند، صدای هلهه و دست زدن آنان پس از هر اظهار نظر احمدی نژاد به هوا می رفت. در این ده دقیقه رئیس دولت نهم به استقبال از وی در کشورهای دیگر و نیز آزادی ملوانهای انگلیسی اشاره می کرد.
زمانی که احمدی نژاد موضوع مدرک زهرا رهنورد را مورد تشکیک قرار می داد بار دیگر صدای شادی همراهان رئیس دولت به آسمان رفت، یکی از آنان هیجان زده فریاد کشید: "کارش تمام شد!"

ده دقیقه پایانی صحبت های محمود احمدی نژاد آغاز شد و او این بار اتهاماتی را متوجه سران نظام کرد، علاوه بر آن به کاغذهایی که در دست داشت اشاره کرد که به گفته وی مدارک خانمی است که همه جا کنار موسوی قرار دارد. در این لحظه وقت احمدی نژاد به پایان رسید و نوبت بار دیگر به موسوی رسید.
آخرین دقایق برنامه که از سر قرعه نصیب میر حسین موسوی شده بود در حقیقت بهترین دقایق حضور او بود. پاسخ وی به اتهامات احمدی نژاد لبخند رضایت را رفته رفته از لبان همراهان رئیس دولت نهم کمرنگ و کمرنگ کرد. رئیس جمهور در حالی که وقت وی به پایان رسیده بود به میان صحبت های موسوی آمد و با قطع گفته های وی خواست پاسخ دهد، حال آن که مطابق قوانین مصوب مناظره های تلویزیونی وی حق چنین کاری نداشت. همراهان رئیس جمهور که شکست را به چشم می دیدند به هر دری می زدند، آنان شاید مناظره را با برنامه هایی نظیر نود اشتباه گرفته بودند که گمان می کردند می توانند از تهیه کننده برنامه خواستار وقت بیشتری شوند، حال آن که مطابق قوانین مناظره های تلویزیونی هر طرف مناظره تنها چهل و پنج دقیقه فرصت سخن گفتن دارد. یکی از این همراهان که از شدت خشم عنان اختیار از کف داده بود به سوی تهیه کننده آمد و فریاد کشید: "مگر نمی بینی که رئیس جمهور وقت می خواهد؟! به مجری بگو به ایشان وقت بدهد!" سپس وی را به کناری می کشد و از او می خواهد تا با دفتر مقامات ارشد صدا و سیما تماس بگیرد.
روشن است که تماسها يشان بی اثر بود و با این درخواست غیرقانونی موافقت نشد. همراهان رئیس جمهور که اختیار خود را کاملا از دست داده بود ناگهان به تهیه کننده برنامه حمله کرد و او را مضروب كردند.
در میان این هیاهو ناگهان صدای الله اکبری به گوش رسید: همراهان موسوی بودند که با این فریاد همدیگر را در آغوش می گرفتند و پیروزی موسوی را در این مناظره تبریک می گفتند. موسوی پیش از احمدی نژاد از استودیو خارج شد و اعلام کرد که این روند را ادامه خواهد داد.

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 14:54
ارزش عمر

 

 

مدارچرخ، بکجداریش نمی ارزد

دو روز عمر،باین خواریش نمی ارزد

 

سیاحت چمن عشق ،بهر طایر دل

بخستگی و گرفتاریش نمی ارزد

 

ز بامداد وصالم مگو،که شام فراق

بآه واشک و به بیداریش نمی ارزد

 

دلی ز خویش مرنجان،که گر شوی سلمان

جهان بطاعت و دینداریش نمی ارزد

 

نوازش دل رنجیده ام مکن ای عشق

که خشم یار ، بدلداریش نمی ارزد

 

کنار بستر بیمار عشق منشینید

که محتضر بپرستاریش نمی ارزد

 

بنقش ظاهر این زندگی،چه میکوشید

بنا شکسته بگلکاریش نمی ارزد

 

بگو بیوسف کنعان عزیز مصرشدن

بکوری پدرو زاریش ، نمی ارزد

 

در این زمانه مجوئید از کسی یاری

که خود بمنت آن یاریش نمی ارزد.

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:17
آفتابی
 

 

راهی‌ نمونده‌ ، نازنین‌ ! باید به‌ دریا بزنیم‌ !
 باید از این‌ خواب‌ِ بلند ، یه‌ پُل‌ به‌ رؤیا بزنیم‌ !
 راهی‌ نمونده‌ نازنین‌ ! راه‌ِ ستاره‌ سَد شده‌ !
 تو امتحان‌ِ سادگی‌ ، قلب‌ِ من‌ُ تو رَد شده‌ !
 راهی‌ نمونده‌ باید از بغض‌ِ ترانه‌ بگذریم‌ !
 غصه‌ نخور ! ما دوتا از سایه‌ها آفتابی‌تریم‌ !
 راهی‌ نمونده‌ ، رفتنت‌ آخرِ قصه‌ی‌ منه‌ !
 اما چراغ‌ِ یادِ تو ، تو شب‌ِ قصه‌ روشنه‌ !
 


 خاتون‌ِ خط‌ خورده‌ی‌ من‌ ! نبض‌ِ غزل‌ رُ زنده‌ کن‌ !
 دوباره‌ تو بازی‌ِ دل‌ ، بغض‌ِ من‌ُ برَنده‌ کن‌ !
 خاتون‌ِ خط‌ خورده‌ی‌ من‌ ! اوج‌ِ صدای‌ من‌ کجاست‌ ؟
 حروف‌ِ پاک‌ اسم‌ِ تو ، کجای‌ این‌ ترانه‌هاس‌ ؟
 با هم‌ کلیدِ نقره‌ رُ تو کوچه‌ پیدا می‌کنیم‌ !
 واژه‌ی‌ زنده‌گی‌ رُ با ترانه‌ معنا می‌کنیم‌ !
 خاطره‌های‌ خفته‌ رُ دوباره‌ بیدار می‌کنیم‌ !
 عشق‌ُ تو هر ترانه‌یی‌ صد دفه‌ تکرار می‌کنیم‌ !
 


 هنوزم‌ نبض‌ِ غزل‌ نبض‌ِ قدمهای‌ منه‌ !
 هنوزم‌ قلب‌ِ ترانه‌ توی‌ سینه‌م‌ می‌زنه‌ !
 نازنین‌ ! خسته‌ نشو ! تو آینه‌ می‌رسیم‌ به‌ هم‌ ،
 طپش‌ِ ترانه‌ها فاصله‌ها رُ می‌شکنه‌ !

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 0:3
عيد يعنی چی ؟
 

روی‌ جدول‌ِ شکسته‌ ، یه‌ پسربچه‌ نشسته‌
 گُلای‌ سُرخ‌ُ گرفته‌ توی‌ انگشتای‌ خسته‌ 
 تو چشاش‌ ستاره‌ مُرده‌ ، سه‌ روزه‌ هیچی‌ نخورده‌
 سر رسیدن‌ِ بهارُ کسی‌ یادش‌ نیاورده‌
 «ـ آقایون‌ ! خانوما ! گُل‌ !
 سهم‌ِ منم‌ از آدما ! گُل‌ ! »
 آدما تو فکرِ عیدن‌ ، فکرِ یه‌ ماهی‌ سفیدن‌
 اونا از تو ماشیناشون‌ ، هیچ‌ صدایی‌ نشنیدن‌
 دیگه‌ شب‌ از راه‌ رسیده‌ ، غنچه‌ی‌ غروب‌ُ چیده‌
 از پسر بچه‌ی‌ خسته‌ هیچکسی‌ گُل‌ نخریده‌
 پُل‌ِ عابرِ پیاده‌ تنها جای‌ اَمن‌ِ خوابه‌
 رو لب‌ِ اون‌ پسر اما یه‌ سوال‌ِ بی‌جوابه‌:
 «ـ ای‌ خدا چرا نمی‌شه‌ این‌ گُلا یه‌ لُقمه‌ نون‌ شه‌ ؟
 جای‌ خواب‌ِ من‌ تو ابرا ، روی‌ بام‌ِ آسمون‌ شه‌ ؟ »
 پسرک‌ ! موقع‌ خوابه‌ ، وقت‌ یه‌ رؤیای‌ نابه‌ !
 فردا که‌ بیدارشی‌ از خواب‌ ، عیدی‌ِ تو یه‌ جوابه‌ !
 صُب‌ شده‌ اونورِ شیشه‌ ، پسرک‌ بیدار نمی‌شه‌
 انگاری‌ تموم‌ِ عمرش‌ توی‌ خواب‌ بوده‌ همیشه‌
 گُلا پژمُرده‌ وُ پَرپَر ، روی‌ پُل‌ ریخته‌ کنارش‌
 خیره‌ موندن‌ به‌ خیابون‌ اون‌ چشای‌ بی‌قرارش‌
 هنوزم‌ رو پُل‌ خوابیده‌ ، با چشای‌ باز تو بارون‌
 تو مرخصی‌ِ عیده‌ ، پاسبون‌ این‌ خیابون‌...

 

آغاز سال 1388 هجري شمسی به درك !

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 13:55
قفس کوچک

 

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود .

هر لحظه دردی سر بر می دارد

و هر لحظه نیازی

از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند .

این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند .

مگر این قفس کوچک استخوانی ،

گنجایشش چه اندازه است ???????????

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 5:39
نقاب
 

هی‌ بازیگر ! گریه‌ نکن‌ ! ما همه‌مون‌ مثل‌ِ همیم‌ ! 
 صبحا که‌ از خواب‌ پا می‌شیم‌ نقاب‌ به‌ صورت‌ می‌زنیم‌ !
 یکی‌ معلم‌ می‌شه‌ وُ یکی‌ می‌شه‌ خونه‌به‌دوش‌ !
 یکی‌ ترانه‌ ساز می‌شه‌ ، یکی‌ می‌شه‌ غزل‌فروش‌ !
 یکی‌ رئیس‌ِ کارخونه‌ ، یکی‌ یه‌ قاتل‌ شرور !
 یکی‌ وکیل‌ ، یکی‌ وزیر ، یکی‌ گدا ، یکی‌ سپور !
 کهنه‌ نقاب‌ِ زنده‌گی‌ تا شب‌ رو صورتای‌ ماس‌ !
 گریه‌های‌ پُشت‌ِ نقاب‌ مثل‌ِ همیشه‌ بی‌صداس‌ ! 
 


 هر کسی‌ هستی‌ یه‌ دفه‌ قَد بکش‌ از پُشت‌ِ نقاب‌ !
 از رو نوشته‌ حرف‌ نزن‌ ، رهاشو از پیله‌ی‌ خواب‌ !
 نقشه‌ی‌ یه‌ دریچه‌ رُ رو میله‌ی‌ قفس‌ بکش‌ !
 برای‌ یک‌بار که‌ شده‌ جای‌ خودت‌ نفس‌ بکش‌ !
 


 کاشکی‌ می‌شد تو زنده‌گی‌ ما خودمون‌ باشیم‌ُ بَس‌ !
 تنها برای‌ یک‌ نگاه‌ ، حتا برای‌ یک‌ نفس‌ !
 تا کی‌ به‌ جای‌ خودِ ما نقاب‌ِ ما حرف‌ بزنه‌ ؟
 تا کی‌ سکوت‌ُ رَج‌ زدن‌ ، نقش‌ِ نمایش‌ِ منه‌ ؟
 آی‌ نمایشنامه‌نویس‌ ! نقش‌ من‌ُ به‌ من‌ بده‌ !
 نقش‌ِ جدال‌ِ آخرِ تن‌ به‌ تن‌ُ به‌ من‌ بده‌ !
 می‌خوام‌ همین‌ ترانه‌ رُ رو صحنه‌ فریاد بزنم‌ !
 نقابم‌ُ پاره‌ کنم‌ ، جای‌ خودم‌ داد بزنم‌ !
 


 هر کسی‌ هستی‌ یه‌ دفه‌ قَدبکش‌ از پُشت‌ِ نقاب‌
 از رو نوشته‌ حرف‌ نزن‌ ، رهاشو از پیلة‌ خواب‌
 نقشة‌ یه‌ دریچه‌ رُ رو میلة‌ قفس‌ بکش‌
 برای‌ یک‌ بار که‌ شده‌ جای‌ خودت‌ نفس‌ بکش‌.

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 17:19
می دونم
 

می‌دونم‌ که‌ یک‌ نفر هست‌ زیرِ این‌ گنبدِ سنگی‌
 
که‌ میاد رو آسمونم‌ می‌کشه‌ یه‌ قوس‌ِ رنگی‌ 
 
اون‌که‌ از تبارِ دریا ، اون‌که‌ از نسل‌ِ ستاره‌س‌
 وقتی‌ باشه‌ هر دقیقه‌ یه‌ تولدِ دوباره‌س‌
 اون‌ که‌ آینه‌ی‌ اتاقم‌ از حضورش‌ بی‌نصیبه‌
 توی‌ آینه‌ من‌ نشستم‌ اما من‌ با من‌ غریبه‌ 
 


 فرصتی‌ نمونده‌ای‌ عشق‌ ! این‌ صدا صدای‌ مرگه‌
 آخرین‌ فصل‌ِ جوانه‌ ، فصل‌ِ جون‌ دادن‌ِ برگه‌
 از تو قصه‌ها طلوع‌ کن‌ تاغروب‌ِ من‌ بمیره‌
 زیر خاکسترِ سردم‌ ، شعله‌ی‌ تو جون‌ بگیره‌
 


 یکی‌ باید اینجا باشه‌ که‌ من‌ُ بدزده‌ از من‌
 با من‌ از خودم‌ خودی‌تر ، بین‌ِ تن‌ باشه‌ وُ پیرهن‌
 یکی‌ باید این‌ جا باشه که‌ شب‌ُ کم‌ کنه‌ از روز
 روزِ تازه‌یی‌ بیاره‌ جای‌ این‌ روزِ غزلسوز
 یکی‌ باید اینجا باشه‌ ، اونی‌ که‌ مثل‌ِ کسی‌ نیست‌
 وقت‌ِ سردادن‌ِ آواز مثل‌ِ اون‌ همنفسی‌ نیست‌
 


 فرصتی‌ نمونده‌ای‌ عشق‌ ! این‌ صدا صدای‌ مرگه‌
 آخرین‌ فصل‌ِ جوانه‌ ، فصل‌ِ جون‌ دادن‌ِ برگه‌
 از تو قصه‌ها طلوع‌ کن‌ تا غروب‌ من‌ بمیره‌
 زیرِ خاکسترِ سردم‌ ، شعله‌ی‌ تو جون‌ بگیره‌ .

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 0:28
این جا نبودن !

 

باور نمی کنم .

هرگز باور نمی کنم که سال های سال ،

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد .

یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل شده است .

و لحظات ، چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و

                   دیرمی گذرند که احساس می کنم ،خفه می شوم .

هیچ نمی دانم چرا ؟

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم ، در خودم بیارامم.

از "بودن ِ" خویش بزرگ تر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند .

این کفش تنگ و بی تابی فرار !

عشق آن سفر بزرگ ! ...

اوه ، چه می کشم !

چه خیال انگیز و جان بخش است " این جا نبودن " !

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 13:31
باغ‌ وحش‌
 

تو گلوش‌ شکسته‌ فریاد ، خیلی‌ وقته‌ رفته‌ از یاد
 شیرِ باوقارِ جنگل‌ ، پُشت‌ِ میله‌های‌ فولاد
 روی‌ یالای‌ بلندش‌ ، سایه‌ی‌ مگس‌ نشسته‌
 نا نداره‌ که‌ بغرّه‌ شیرِ پُر غرورِ خسته‌
 خسته‌ از دوری‌ چشمه‌ ، خسته‌ از این‌ قفس‌ِ تنگ‌
 غربت‌ِ جنگل‌ُ ریخته‌ تو دوتا چشم‌ِ عسل‌ْ رنگ‌
 نمی‌دونه‌ چرا اینجا همه‌ میله‌ها بُلندن‌
 آدمای‌ پُر هیاهو به‌ سکوت‌ِ اون‌ می‌خندن‌
 
 شیرِ پیرِ باغ‌ وحش‌ِ شهر ما ،
 یه‌ ماهه‌ هیچی‌ نخورده‌ آدما !
 
 نعره‌ کن‌ ! شیرِ قشنگم‌ ! چرا بی‌ صدا نشستی‌ ؟
 نعره‌ سر کن‌ تا بدونن‌ که‌ هنوز تو زنده‌ هستی‌ !
 نکنه‌ غرورِ جنگل‌ تو دلت‌ نمونده‌ باشه‌ !
 نکنه‌ سکوت‌ِ اینجا صدات‌ُ سوزونده‌ باشه‌ !
 یادِ این‌ آدما بنداز که‌ تو اون‌ شیرِ بزرگی‌ !
 حریف‌ِ صد تا پلنگی‌ ، حریف‌ِ یه‌ گلّه‌ گرگی‌ !
 نعره‌ کن‌ ! شیرِ قشنگم‌ ! چرا بی‌ صدا نشستی‌ ؟
 حالا که‌ موقع‌ خواب‌ نیست‌ ، واسه‌ چی‌ چشمات‌ُ بستی‌ ؟
 
 شیرِ پیرِ باغ‌ وحش‌ِ شهر ما ،
 دیگه‌ دِق‌ کرده‌ وُ مُرده‌ آدما !

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 22:19