تبليغاتX
یاس

یاس

توان عشق ورزیدن بزرگترین موهبت خداوند به انسان است

 

دوزخ بهشت

 

 

 

پروردگارم مهربان من

 

از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش!

 

در این جا هر درختی مرا قامت دشنامی است

 

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

 

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی...

 

در هراس دم می زنم.

 

در بی قراری زندگی می کنم.

 

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است.

 

من در این بهشت

 

همچون تو در انبوه افریده های رنگارنگت تنهایم.

 

"تو قلب بیگانه را می شناسی

 

که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای"

 

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

 

 

 

 

دردم درد "بی کسی"بود.

 

 

 

.............................................................................................

 

 

 

احساس

 

 

 

من اکنون احساس می کنم

 

بر تل خاکستری از همه ی اتش ها و امید ها و خواستن ها یم

 

تنها مانده ام.

 

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

 

و اعماق اسمان ساکت را می نگرم.

 

و خود را می نگرم.

 

و در این نگریستن های همه دردناک وهمه تلخ

 

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است

 

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

 

که تو این جا چه می کنی؟

 

امروز به خودم گفتم:

 

من احساس می کنم

 

 

 

 

 

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

 

 

همین وهمین.

 

 

 

 

..................................................................................

 

 

احمق نیستم

 

 

 

 

پر بودم و سیر بودم وسیراب

 

ولذتم تنها این که...

 

اری کارم سخت است و دردم سخت

 

واز هر چه شیرینی وشادی و بازی است محروم

 

اما...

 

این بس که می فهمم!

 

 

 

 

 

خوب است...

 

 

احمق نیستم.

 

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:32
باز گرد ای ساقی پر شور بزم عاشقی

برق رحمت                  

 

 

باز گرد ای مهر تابان روشن این کاشانه کن

 

زنده شوق پر فشاندن را در این پروانه کن

 

باز گرد ای ساقی پر شور بزم عاشقی

 

از می عشق و محبت لب بلب پیمانه کن

 

باز گرد و این دل در سینه سرد افتاده را

 

گرم کن اتش بزن دیوانه کن دیوانه کن

 

باز گرد و بار دیگر ان هیاهوی  مرا

 

اتشین تر دلنشین تر بر در میخانه کن

 

باز گرد و خلوت سرد مرا با یک نظر

 

رونقی شاهانه بخش و محفلی شاهانه کن

 

باز گردای برق رحمت اشک جانسوز مرا

 

در دل دریای هستی گوهری یکدانه کن

 

باز گرد و این من در عاشقی افسانه را

 

با نگاه گرم دیگر در جنون افسانه کن.

 

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:36
ای پاسدار ملک رضا همدمی فرست

 

قطره                

 

 

با انکه غرق خواهش نفسانیم هنوز

 

دیوانه عواطف انسانیم هنوز

 

خاکم بسر که نامه سیه میروم بخاک

 

مفتون رنگ زندگی فانیم هنوز

 

فهم اینقدر نبود که دم بندم از سخن

 

شیرازه بند دفتر نادانیم هنوز

 

یاران قسم بخاک سبکبار رفتگان

 

پاگیر این سرا ز گرانجانیم هنوز

 

ای پاسدار ملک رضا همدمی فرست

 

در تنگنای حادثه زندانیم هنوز

 

با ناله ای قرار دل از اهل دل برم

 

مشعل فروز جمع پریشانیم هنوز

 

ان قطره ام که در صدف تابناک عشق

 

چشم انتظار رحمت یزدانیم هنوز.

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:30
مرا لبریز محنت خلق کردند

دیدار          

 

 

مرا بی یار وغمخوارافریدند

 

مرا بیمار  بیمار  افریدند

 

مرا با درد عشق سینه سوزی

 

از اول بی پرستار افریدند

 

مرا دائم قرین رنج کردند

 

چو گل در سایه خار افریدند

 

مرا چون مرغ خوشخوانی در این باغ

 

گرفتار گرفتار افریدند

 

مرا لبریز محنت خلق کردند

 

مرا از غصه سر شار افریدند

 

مرا در بزم گیتی مات و مبهوت

 

نه سر مست و نه هشیار افریدند

 

مرا  ز امیزش امید و یاسی

 

پی یک لحظه دیدار افریدند .

 

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:25
اینقدر هم بی نشان در این گلستان نیستم

 خانه خاموش         

 

 

میروی تا در پیت شورو شری مانده بجا ؟

 

عاشقی دیوانه با چشم تری ماند بجا ؟

 

کاش سر تا پا تو بودی اتش و من خرمنی

 

تا ز تو دود و ز من خاکستری ماند بجا

 

از من سر گشته هرگز شرح عشقم را مپرس

 

این چه حاصل قصه رنج اوری ماند بجا

 

اینقدر هم بی نشان در این گلستان نیستم

 

در قفس شاید ز من مشت پری ماند بجا

 

در دلم بعد از تو ای عشق افرین همزبان

 

اتشی شوری فغانی محشری مانده بجا

 

تا تو بار ائی بجای پیکر رنجور من

 

خانه ای خاموش و خالی بستری ماند بجا

 

باز گردی انزمان کز اینهمه اشفتگی

 

جای من تنها پریشان دفتری ماند بجا.

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:15
خدا خواست پیوند عشق تو با من
  

پیوند عشق       

 

 

 

تو ای اهوی من کجا میگریزی

 

چه کردم که بی اعتنا میگریزی

 

خدا خواست پیوند عشق تو با من

 

ز من یا ز کار خدا میگریزی

 

چرا گرم خواندی چرا سرد راندی؟

 

چرا لطف کردی چرا میگریزی؟

 

نداری چو تاب  وفا  رو بپوشی

 

ندانی چو قدر مرا میگریزی

 

نگویم دگر از محبت نگویم

 

چو طفل مریض از دوا میگریزی

 

به بیگانه بودن عزیزم گرفتی

 

چو اکنون شدم اشنا میگریزی

 

بمن همچنان با قضا می ستیزی

 

ز من همچنان کز بلا میگریزی

 

چو با خنده گویم برو دل ربائی

 

چو با گریه گویم بیا میگریزی

 

ز دست من انگونه کز دست کودک

 

چو پروانه ای بی صدا میگریزی

 

بمن عشق درد و بلا می پسندد

 

ز من بهر چه ای بلا میگریزی

 

ز چشم من ای من بقربان چشمت

 

چنان قطره اشکها میگریزی

 

فدای گریزو ستیز تو گردم

 

که چون کبک شیرن ادا میگریزی.

 

   
|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:5
انقدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم
مهلت

 

ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم

 

زنده باعشقم اسیر سود وسودا نیستم

 

عاشق دیوانه ای بودم که بر دریا زدم

 

رهرو گمگشته ای هستم که بینا نیستم

 

اشک گرم و خلوت سرد مرا نادیده ای

 

تا بدانی اینقدر ها هم شکیبا نیستم

 

بسکه مشغولی بعیش و نوش هستی غافلی

 

از چو من بیدل که هستم در جهان یا نیستم

 

دوست میداری زبان بازان باطل گوی را

 

در برت لب بسته از انم کز انها نیستم

 

دل بدست اور شوی با مهربانیها ی خویش

 

لیکن انروزی که من دیگر بدنیا نیستم

 

پای بند از خویشم مهلتی ای شمع عشق

 

من برای سوختن اکنون مهیا نیستم

 

هیچکس جای مرا دیگر نمیداند کجاست

 

انقدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم.

 

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 0:49
خدایا...

خدایا! تو می دانی که می خوانمت، تو می دانی که می جویمت، تو می دانی که صدایت می زنم، تو می دانی که در خانه ات آمده ام، تو می دانی که با تو حرفها گفته ام، تو می دانی که با تو به راه های سخت رفته ام، آنچه تو می دانی، هیچ کس نمی داند از این رو بر من می خندند، اما برای من مهم این است، که تو می دانی، دیگران هر چه می خواهند بگویند.

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 0:57
گریز

میگریزم زین دغلکاران دنیا میگریزم

 

تا نیابندم دگر گم کرده جا پا میگریزم

 

تاب سنگ هرزه چشمانرا دراین گلشن ندارم

 

چون تذرو از لابلای شاخ گلها میگریزم

 

این دل زود اشنا را میکشم در بند عزلت

 

دور تر هر جا ز مردم دیدم انجا میگریزم

 

چشم تا کی بر درو در انتظار بی وفایان

 

تا نریزم دیگر این اشک تمنا میگریزم

 

یکشب اخر باغبان خوابش برد با ناله من

 

زین قفس اهسته چون مرغ شکیبا میگریزم

 

چند روز زندگی اینقدر بد نامی نخواهد

 

تا نگشتم در جهان زین بیش رسوا میگریزم

 

در کنار دوستان از بسکه دیدم نامرادی

 

دیگر از هر سایه چون اهوی صحرا میگریزم

 

جز بلا ز امیزش این ناسپاسان بر نخیزد

 

یا شوم پنهان بکنج خلوتی یا میگریزم

 

بسکه ترسیده است چشمم از فسون تنگ چشمان

 

هر کجا بینم نگاهی گرم و گیرا میگریزم

 

در قیامت هم چو روی اشنایانرا به بینم

 

در پناه سایه دیوار حاشا میگریزم

 

سخت پنهان گشته ام در موج توفانزای هستی

 

همچو گوهر روزی از اغوش دریا میگریزم

 

چشم هم گر خواست بگریزد ز ترس خلق دیدن

 

گویمش همره نخواهم برد تنها میگریزم

 

میگریزم با امید بر نگشتن سوی مردم

 

هر چه زشتی دیدم از این خلق زیبا میگریزم.

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 23:54
سپند

کردی اهنگ سفر اما پشیمان می شوی

چون بیاد اری پریشانم پریشان می شوی

 

گر بخاطر اوری این اشک جا نسوز مرا

انچه من هستم کنون درعاشقی ان می شوی

 

سر بزانو گریه هایم را اگر بینی بخواب

چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

 

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی

منکه میدانم تو هم چون شمع گریان می شوی

 

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت

همچو ابر نو بهاران اشکریزان میشوی

 

بشکند پیمانه صبرم  ولی در چشم خلق

چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان میشوی

 

بینم ان روزی که چون پروانه بهر سوختن

پای تا سر اتش و سر تا بپا جان میشوی

 

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

انزمان بی همزمان در این گلستان میشوی.

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 1:44
افسانه

 

دلی دارم که دلداری ندارد

                               متاع من خریداری ندارد

کسی اگه ز سوز سینه ام نیست

                              مریض من پرستاری ندارد

نه دلداری نه دلجوئی نه دلسوز

                              بکار من کسی کاری ندارد

دلم از درد تنهائی گرفته

                              مقیم شهر غم یاری ندارد

زیاد دوستان رفته است نامم

                              کهن افسانه بازاری ندارد

ز ابر دوستی باران ندیدم

                              گل پ مرده گلکاری ندارد

ندارم قیدی و ازاده حالم

                             سر درویش دستاری ندارد

زهر بندم رها کردند و گفتند

                             که این دیوانه ازاری ندارد

بنازم بی نیازی را که جز عشق

                             کسی بر دوش من باری ندارد.

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 1:36
زندان

هر چه بینا  چشم  رنج  اشنائی  بیشتر

هرچه سوزان عشق درد بیوفائی بیشتر

 

هرچه جان کاهیده ترنزدیکتر پایان عمر

هرچه دل رنجیده تر سوز جدائی  بیشتر

 

هرچه صاحبدل فزون برگشته اقبالی فزون

هر چه سر ازاده تر افتاده  پائی  بیشتر

 

هر چه دل رنجیده تر زندان هستی تنگتر

هر چه  تن  شایسته تر شوق رهائی بیشتر

 

هر چه دانش بیشتر وامانده تر در زندگی

هر چه کمتر فهم  کبرو خود نمائی بیشتر

 

هر چه بازار دیانت گرم دلها سرد تر

هر چه زاهد بیشتر دور از خدائی بیشتر

 

هر چه تن در رنج و زحمت نا امیدی عاقبت

هر چه  با یاران  وفا  بی اعتنائی  بیشتر

 

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 0:22
دریغ

 

کس نمیداند چو شمعی سوز جانم ایدریغ

اتشی  در  زیر خاکستر نهانم ایدریغ

 

کنج این محنت سرا بی غمگسارم ای فسوس

در میان جمعم و بی همزبانم ایدریغ

 

طایر افلاکیم از شور بختی همچو زاغ

دانه چین در گوشه این خاکدانم ایدریغ

 

ان هما طبعم که جا در برج عزت داشتم

چون پرستوئی اسیر اشیانم ایدریغ

 

من سراپا روحم اما در صف تن پروران

روز تا شب در تلاش اب و نانم ایدریغ

 

از سبک مغزیست دستاویز هر بازیگرم

وز  گرانجا  نیست پا بند جهانم ایدریغ

 

حسرت ماندن ندارم در جهان غم نصیب

بی خبر هستم ز پایان زمانم ایدریغ

 

اه درد امیز جسم نا توانم را بسوخت

اب شد در اتش غم استخوانم ایدریغ

 

حاسد کوته نظر چون طفل بدخوی زمان

سنگ ها زد بر سر بی سایبانم ایدریغ.

 

|+|
نوشته شده توسط اسیر غم در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 0:7
غم فروش

 

مرد بیگانه به فریاد بلند داد میزد:چه کسی غم دارد غم او را بخرم