دوزخ بهشت
پروردگارم مهربان من
از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش!
در این جا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی...
در هراس دم می زنم.
در بی قراری زندگی می کنم.
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است.
من در این بهشت
همچون تو در انبوه افریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی
که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم درد "بی کسی"بود.
.............................................................................................
احساس
من اکنون احساس می کنم
بر تل خاکستری از همه ی اتش ها و امید ها و خواستن ها یم
تنها مانده ام.
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق اسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم.
و در این نگریستن های همه دردناک وهمه تلخ
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی؟
امروز به خودم گفتم:
من احساس می کنم
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین وهمین.
..................................................................................
احمق نیستم
پر بودم و سیر بودم وسیراب
ولذتم تنها این که...
اری کارم سخت است و دردم سخت
واز هر چه شیرینی وشادی و بازی است محروم
اما...
این بس که می فهمم!
خوب است...
احمق نیستم.
