تو را فریاد کردم در سکوت لحظه ها
ای کاش !
نقاش تیز بین چیره دستی بودم و می توانستم
گلستان نسترنهای وجودت را بر روی صفحه سپید کاغذ تصویر کنم.
شاید اگر هنر مند بودم از ذوق و تخیلم کمک می گرفتم
و تو را بهتر تو صیف می کردم اما افسوس...
که هیچ هنری ندارم.
تازه اگر هم داشتم به هنر خدا در آفریدن تو نمی رسید.
امروز قدم به چندومین سال زندگیت می نهی؟؟؟
چگونه!!!
با دلی سر شار از امید یا با قلبی سراسر از غصه و مالا مال از اندوه؟
هر چه کردم نتوانستم احساسم را بر
روی صفحه کاغذ شرح دهم
تو که می دانی چه می کشم از دست این روزگار اما همه وهمه را به خاطر تو تحمل می کنم.
چون امید به بر گشتنت دارم.
امروز که روز آغاز بهار دیگر در زندگیت است.
دلم از خزان هم بد تر است،تمام شانه های سبز احساس در وجودم زرد شده است.
دلم می خواست می توانستم ، این روز را خیلی صمیمانه به تو تبریک بگویم اما...
نفرین به تو روزگار که بد ترینی...
تا مدتها پیش همیشه انتظار امدن چنین روزی را داشتم
اما نمی دانستم که از داشتن این ارزو پشیمان خواهم شد.
اما باز هم در این میان تنها کسی که احساس تنهایی و دل شکستگی می کند من هستم.
دلشوره و نگرانی عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته است
در اینجا در غروبی دلگیر و سرد دلم دارد از
تنها یی و اندوه می پوسد.
روز های خوش گذشته در ذهنم جان می گیرد
و زنده می شود ان روز ها همه چیز برایم رنگ خوشبختی داشت،
لحظه لحظه زندگیم با شادی قرین بود.
قطره اشکی مروارید گون از گوشه چشمان بی فروغم بیرون می تراوید.
خدایا !
کاش من هم مرده بودم و هرگز چنین روزی را نمی دیدم.
......................................................................
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها .