زنی با اولین و آخرین دردانه فرزندش،در بالاترین نقطه ی تپه ای می زیست و هر آنچه را که از
مهربانی و نرمی در دل داشت،به پای وی می ریخت.
فرزند غافل گیرانه به بیماری تب در گذشت؛در حالی که پزشک معالجش کنار وی ایستاده بود.
اندوه،دل مادر را می فشرد و بانگ سر می داد و بلند بلند می گریست و پزشک را مخا طب قرار داده
و می گفت :«به من بگو!به من بگو!چه چیزی حرکت فرزندم را به سکون و آوازش را به خاموشی و
سکوت کشاند؟».پزشک گفت:«تب».
مادر گفت:«این تب چیست»؟
پزشک پاسخ داد :«نمی توانم شر حش کنم. چیزی است خرد و کوچک ؛اما در عین حال کرانمند
که به سراغ بدن می آید و ما با چشم معمولی نمی توانیم آن را ببینیم».
سپس پزشک زن را ترک کرد و او سخنان وی را با خود تکرار می کرد:«چیزی محدود و در
عین حال کرانمند که نمی توانیم با چشم غیر مسلح آن را ببینیم».
شامگاهان کاهنی برای تسلیت گفتن به زن نزد وی آمد در حالی که زن با آوازی بلند شیون سر داده بود
و او را به کمک طلبید:«برای چه فرزندم را از دست دادم،تنها فرزندم،فرزند اول و آخرم ؟!»
کاهن پاسخ داد :«دخترم!آن خواسته ی خداوند بود».
زن گفت :« خدا چیست و کجاست؟!می خواهم او را ببینم و در برابرش سینه ام را بشکافم و خون دلم
را بر گام هایش ببارانم.به من بگو کجا توانمش یافت؟!»
کاهن گفت:«خداوند فراخناک است و فراخی اش را هیچ نهایتی ندارد و دیدنش با چشم انسانی
غیرمسلح ممکن نیست».
آن هنگام زن فریاد زد:«همان چیزی که در خردی اش هیچ نهایتی ندارد فرزندم را در کش و قوس
مشیتی که بزرگی اش را نهایتی نیست هلاک کرد!و ما؟اکنون ما چه هستیم و ما که هستیم؟!»
آن گاه مادر آن زن پیش آمد و در حالی که با خود کفن پسر بچه را به همراه داشت و سخنان
کاهن و بانگ و فریاد دخترش را شنیده بود،وارد اتاق شد .
کفن را به زمین زد و دست دخترش را گرفت و گفت:«دخترم ما همانیم که در آن واحد نه
کوچکی اش را کران است و نه بزرگی اش را ،ما راهیم میان این دو ».
نوشته شده توسط اسیر غم در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت
0:49