کی می شد که مادرمُ
از کُلفتی ، از رخشوری
از پیسی و نخریسی
از منت همسا ده ها
نجات بدم
به بیوه زن ، لچک به سر،
بی شوهر و بی برادر
بی پسر بزرگتر،
چه غیرتی به کار زده
تا پسره به بار بیاد
تا ما به این قد برسیم
امسال دبیرستون ما ، انشاء الله که تموم می شه
مادر می گه، ما هم تو شهر
مثل همه ، خونه داشتیم
تو آن خیابون کشی ها ، خونه مونو ، خراب کردند
چند شب تو مسجد خوابیدیم
بابام آنوقت زنده بود
بعد از هزار دوندگی
شندر غازی بهش دادند
آن هم که خونه نمی شد
دست تنها ،اومده این بیابونها
این پُشت کوه عینعلی
به کاگِلی اُ طاقکی واسۀ ما دسپا کرده
برادر بُزُرترم رفته بوده به سربازی
تو آن جنگ بارزونی
آن هم می گن کُشته شده
بابام می گن با مرگ او پُشتش دگه شکسته شد
دو سال بیشتر زنده نبوده
مادر ما را بُزر کرده
اما دگه ما ندیدیم ته چین پلو، چه رنگیه
ماهی را ما تو استخ باغ گُلستون دیده ایم
مردم میرَن مسافرت
گردش میرن ، تفریح میرن
ماکه از این خرابۀ چار دیواری
پامونو بیرون نزاشتیم
گاه وقتی هم از خونۀ همساده ها ،
بوی غذا بُلن می شه
ما بچه ها کوم میکنیم ، مریض می شیم
مادر باهاس ، نذر گدایی بکُنه ،از هفت خونه
چیز جَم کُنه ،آش بپزه
امسال می رم تو دانشگاه، اسم نویسی
آن هم که می گن شانسیه
تازه اگه شانست بگِه ،یک جُوال پول مُفت می خواد
یه بیوه زن از رخشویی ، چقد مگه در بیاره
اول باهاس پنجاه تومان تقدیم کنی
تا بزارن تو جلسۀ امتحانات ، شرکت کنی
کنکورش هم که میدونید ، از صد هزار نفر فقط
شش هفتهزار ور می دارن
تازه قبول هم که شدی ، اول هر سال تحصیل
یک گونی اسگناس می خواد ، حالا یکی به من بگه
حسن بُرو سُماق بمک
ای خدا کی می شه که ما ، بعد همه جون کندنها
به نون و آبی برسیم ، کمک مهندسی بشیم ، مادره را نجات بِدیم
بُزک نمیر بهار می آد ،
کُمبزه با خیار می آد.
نوشته شده توسط عسل در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت
16:14