بی تو یک سال ،نفس آمد و رفت
این گرانجان ِ پریشان ِ پشیمان را .
شرمساری که به پنهانی ، یک سال به درد ،
در دل ِ خویش گریست .
نشد از گریه سبکبار هنوز !
آن سیه دست ِ سیه داس ِ سیه دل، که تو را،
چون گُلی ، با ریشه ،
از زمین ِ دل ِ ما کند و ربود؛
نیمی از روح مرا با خود برد.
نشد این خاکِ به هم ریخته ، هموار، هنوز !
بی تو، آن هستی ِ غمگین دیگر،
به چه کارم آمد یا به چه دردم خورد ؟
روزها، طی شد از تنهایی مالا مال،
شب، همه غربت و تاریکی و غم بود و ، خیال .
همه شب ،چهرۀ لرزان ِ تو بود ،
گز فراسوی سپهر،
گرم می آمد در آینۀ اشک فرود.
نقش روی تو،درین چشمۀ،پدیدار ،هنوز!
تو گذشتی و شب و روز گذشت.
آن زمان ها،
به امیدی که تو ،بر خواهی گشت،
پای هر پنجره ،مات،
می نشستم به تماشا،تنها،
گاه بر پردۀ ابر،
گاه در روزن ِ ماه ،
دور تا دورترین جاها می رفت نگاه ؛
باز می گشتم تنها ، هیهات !
چشم ها دوخته ام بر در و دیوار هنوز !
بی تو یک سال نفس آمد و رفت .
مرغ ِ تنها،خسته،خون آلود.
که به دنبال تو پرپر می زند،
از نفس می افتاد.
در قفس می فرسود،
ناله ها می کند این مرغ ِ گرفتار هنوز!
شوق دیدار توام هست،
چه باک
به نشیب آمدم اینک ز فراز،
به تو نزدیک ترم ،می دانم.
یک دو روزی دیگر،
از همین شاخۀ لرزان حیات،
پرکشان سوی تو می آیم باز.
دوستت دارم،
بسیار،
هنوز ... !


