تبليغاتX
یاس

یاس

توان عشق ورزیدن بزرگترین موهبت خداوند به انسان است
افسوس که جان دل ما رفت

 

بی تو یک سال ،نفس آمد و رفت

این گرانجان ِ پریشان ِ پشیمان را .

 

شرمساری که به پنهانی ، یک سال به درد ،

در دل ِ خویش گریست .

نشد از گریه سبکبار هنوز !

 

آن سیه دست ِ سیه داس ِ سیه دل، که تو را،

چون گُلی ، با ریشه ،

از زمین ِ دل ِ ما کند و ربود؛

نیمی از روح  مرا با خود برد.

نشد این خاکِ به هم ریخته ، هموار، هنوز !

 

 

بی تو، آن هستی ِ غمگین دیگر،

به چه کارم آمد یا به چه دردم خورد ؟

 

روزها، طی شد از تنهایی مالا مال،

شب، همه غربت و تاریکی و غم بود و ، خیال .

 

همه شب ،چهرۀ لرزان ِ تو بود ،

گز فراسوی سپهر،

گرم می آمد در آینۀ اشک فرود.

نقش روی تو،درین چشمۀ،پدیدار ،هنوز!

 

تو گذشتی و شب و روز گذشت.

آن زمان ها،

             به امیدی که تو ،بر خواهی گشت،

پای هر پنجره ،مات،

می نشستم به تماشا،تنها،

گاه بر پردۀ ابر،

گاه در روزن ِ ماه ،

دور تا دورترین جاها می رفت نگاه ؛

باز می گشتم تنها ، هیهات !

چشم ها دوخته ام بر در و دیوار هنوز !

 

بی تو یک سال نفس آمد و رفت .

مرغ ِ تنها،خسته،خون آلود.

که به دنبال تو پرپر می زند،

از نفس می افتاد.

در قفس می فرسود،

ناله ها می کند این مرغ ِ گرفتار هنوز!

 

شوق دیدار توام هست،

                           چه باک

 

به نشیب آمدم اینک ز فراز،

به تو نزدیک ترم ،می دانم.

یک دو روزی دیگر،

از همین شاخۀ لرزان حیات،

پرکشان سوی تو می آیم باز.

دوستت دارم،

           بسیار،

                هنوز ... !

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 23:38
21

 

همسالِ خونِ برادر ...

 شب سرد بیست و یک  سالگی ام

 خالی از هر گونه تبریک سرد یخ زده.

 تشویش

 هیاهوی تو خالی

 خالی از آدم،خالی از خودم

اتاقی خلوت و

 آینه ای پر از کرده های نباید

 شب سرد بیست و یک  سالگی .

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 22:39
دام خاک

 

نه عقابم ، نه کبوتر، اما

  

چون به جان آیم در غربت خاک

  

بال جادویی شعر

  

بال رویایی عشق

  

می رسانند به افلاک مرا

  

اوج می گیرم ، اوج

  

می شوم دور ازین مرحله ، دور

  

می روم سوی جهانی که در آن

  

همه موسیقی جان است و گل افشانی نور

  

همه گلبانگ سرور ...

 

تا کجاها برد آن موج طربناک مرا

  

نزده بال و پری ، بر لب آن بام بلند

  

یاد مرغان گرفتار قفس

  

می کشد باز سوی خاک مرا!

 

 

|+|
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 1:36