باور نمی کنم .
هرگز باور نمی کنم که سال های سال ،
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد .
یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل شده است .
و لحظات ، چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و
دیرمی گذرند که احساس می کنم ،خفه می شوم .
هیچ نمی دانم چرا ؟
احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم ، در خودم بیارامم.
از "بودن ِ" خویش بزرگ تر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند .
این کفش تنگ و بی تابی فرار !
عشق آن سفر بزرگ ! ...
اوه ، چه می کشم !
چه خیال انگیز و جان بخش است " این جا نبودن " !


