آدما ! بگین بدونم ، چرا عمرِ شب بلنده ؟
چرا خورشید درِ نورُ روی باغچهمون میبنده ؟
سیبِ باغِ قصه کالِ ، بازیگر رو پرده لالِ
تو سکوتِ این نمایش نمرهی ترانه چنده ؟
آدما ! به جای دیدن ، ما فقط تخمه شکستیم !
چشمامونُ وا گذاشتیم ، درِ مغزامونُ بستیم !
قهرمانِ قصه ، خسته ، دادکشید با لبِ بسته:
«آدمی مونده تو قصه ؟ » ما نگفتیم که «ما هستیم ! »
آدما ! تو این نمایش ، نقشِ ما فقط نگاهه !
سوزنِ ریزِ حقیقت میونِ انبارِ کاهه !
کورهراهِ بیستاره ، راه به هیچ جایی نداره،
ما نمیرسیم به مقصد ، دیگه این آخرِ راهه !
آدما ! شاید یه روزی ، آخرِ یه فیلم تازه،
برسیم بالای تقویم ، اونجا که روزا درازه !
آسمونِ اونجا صافه ، دشنههاش توی غلافه،
اونجا قهرمانِ فیلمم ، مثِ ما ترانه سازه !
کپ نکنین اگه قُرُق بایه پشه شکسته شه !
اگه یه وقت میون فیلم ، پرده صحنه بسته شه !
کپ نکنین اگه به عشق ، یه نمرهی رَدی بِدَن !
جایزهی نوبل رُ به پزشک احمقی بِدَن

