اسماعیل من
پی کن این مرکب راه های بی سویی را ای معبد !
قطع کن این بند پیوند بی تویی را ای عشق !
تا پیاده نمانم ، سوارم نخواهی کرد.
تا بی پناه نگردم ،پناهم نخواهی داد .
تا نیفتم ، دستم را نخواهی گرفت ...
ومی دانم .
مرا از رنج " داشتن " برهان !
چقدر تماشای جان خراش دست و پا زدن
و تلاش جان دادن و مردن این ذبیح عزیر
برایم لذت بخش است !
اسماعیل من ،آرام و صبور جان بسپار !
**************************
عید قربان
عشق تشنه می شود ، خون بایدش داد.
سرد می شود ، آتش بایدش زد .
گرسنه می شود ، قربانی بایدش کرد.
عشق با قربانی ، با خون ،نیرو می گیرد ،زلال می شود ،رشد
می کند ، پاک و بی لک می شود ،گرم و نورانی می شود ...
از هر چه جز خود زدوده می گردد ،
مجرد ، بی غشی ، صافی ،ناب !
و اکنون عید قربان است ! ...
آی ! راست می گویم .
این کلمات چه می فهمند ؟!

